تبليغاتX
کلبه ی کوچیک ما

کلبه ی کوچیک ما

عروسک قصه من تو صندوق خلوت من انگار که رویای منه

عروسک قصه من وقتی با من حرف میزنه لباش همیشه خندونه

اخم نداره غم نداره غصه و ماتم نداره دلش پر از محبته محبتش حقیقته

عروسک قصه من منو تو اغوش میگیره از سوزو دردای دلم مبادا دردش بگیره

لالا یی هاش تو گوش من زمزمه های شادیه رنگی داره به رنگ عشق به رنگ باغ

تو بهشت. عروسک قصه من بخواب تا خوابت ببره اون دستای کوچیک تو غصه ز قلبم ببره

اگه تو فلبت جا شدم ستاره ی شبات شدم با تو به قصه ها میام به ساحل ابرا میام عروسک

قصه من بگو تو هم دوستم داری بگو تا وقتی با منی غصه و ماتم نداری عروسک قصه من می خوام

کنارت بشینم تا وقتی هستی پیش من بیشتر چشاتو ببینم .عروسک قصه من وقتی نشسته پیش من

دلم براش لک میزنه عروسک قصه من گم میشه تو وجود من وقتی که پیداش می کنم اشک میریزه برای

من . عروسک قصه من اشکاتو پاک کن و ببین منو که اینجا اومدم .

عروسک قصه من اشکای من از خوشحالیه همیشه کنارم بمون اخه نباشی جات خالیه.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 18:44 توسط سمیرا |


 باورم نمی شد باورم نمی شد که حالا عشق من زیر خلوار ها خاک و با نا باوری داشتم سنگ قبر عشقم رو نگاه می کردم که نوشته بود جوان نا کام چقدر دلم میخواست خواب باشم اما نبودم همه داشتن گریه می کردن ومن مات ومبحوت خیره به قاب عکسش خاطراتمون رو توی ذهنم تکرار می کردم انگار همین دیروز بود که زنگ در خونمون به صدا در امد مثل همیشه نیلوفر دختر خالم امده  بود که با هم صبح زود بریم کوه تو  تابستونا جمعه ها برنامه برای کوه رفتن ودور هم جمع شدن داشتیم ولی اون روز باهمه ی روزای دیگه فرق داشت انگار همه چیز دست به دست هم داده بودند که من وسیاوش با هم اشناشیم کمی دیر شده بود امابا پافشاری نیلوفراماده شدم حالم زیاد خوب نبود ساعت 9 بود که رسیدیم به قله موقع برگشت نمی تونستم پایینو نگاه کنم سرم گیج میرفت برای همین با تله کابین امدم پایین داخل تله کابین نگاه سنگین کسی رو حس می کردم  ولی به خودم اجازه نمی دادم نگاه کنم ببینم که اون شخص کی میتونه باشه بالاخره رسیدم پایین توی یه فضای سبز منتظر نیلوفر شدم تا با بچه ها برسن پایین  وبعدش بریم نهار بخوریم ولی همون  پایین اون نگاه دنبال من بود این بار به خودم جرات دادم که نگاش کنم وقتی دنبال اون نگاه کشتم چشمم به چشم سیاوش برخورد کرد یه پسر قد بلند با موهای جوگندمی وپوست سفید که یه تک پوش بنفش تنش بود واز پشت عینک افتابیش داشت منو براندازی می کردکه با نگاه من لبخند قشنگی روی لبهای قرمزوخوشگلش امد نمیدونم چرا منیتونستم نگاهم رو از روی صورتش بر دارم انگار اولین پسری بود که تو عمرم میدیدم اونم بدون هیچ حرفی با همون لبخندش نگام میکرد که نیلوفر مهر سکوت و شکست وبعد صدام کردوگفت  عسل  نگام رو برگردوندم وصدای دل نشینی بهم گفت چه اسم قشنگی داری عسل نمی خواستم جوابشو بدم ولی زبونم به چرخیش در امد وگفت مامانم این اسم روبرام انتخاب کرده واین اغاز حرفهای من بود که باعث شد با هم حرف بزنیم .....اسم من سیاوشه خوشبختم منم عسل  ... هستم همیشه جمعه ها می یاین کوه ...بله .....که نیلوفر پرید وسط البته با من گفتم دختر خالمه نیلوفر چند لحظه ای به سکوت گذشت بعدش خود سیاوش اینبار سکوت وشکست وگفت میتونم بیشتر با شما اشناشم نمی دونستم چی بگم اخه دومین پسری بود که داشت وارد زندگیم می شد من یکبار شکست خورده بودم نمی دونستم پیشنهادشو قبول کنم یا نه بازم مثل همیشه نیلوفر پرید وسط وگفت شما شمارتون رو بدید عسل باهاتون تماس می گیره این بهترین پیشنهاد بود برای همین زود شمارش رو داد به نیلوفر وگفت منتظر تماس تون میمونم اونروز حتی نتونستم که نهار بخورم تمام روز به اون فکر میکردم  اون لبخند قشنگش تو ذهنم بود میخواستم برای بار دوم چهرش رو توی ذهنم تجسم کنم که مادرم با صدا کردنش همش رو از ذهنم پروندیک ماه دو ماه گذشت ومن هنوز جرات نکرده بودم که برای سیاوش زنگ بزنم تا اینکه حس کردم واقعا تنهام ونیاز به یک دوست خوب دارم شمارش هنوز توی ذهنم بود که بی اختیار شمارش رو گرفتم الو بفرمایید سلام سلام شما من...من شما خودتون شمارتون رو دادین کی عزیزم دو ماه پیش دو ماه پیش چرا الان زنگ میزنید نمی دونم خوب حالا اسمتون من عسلم اهان  شما خوب هستین خیلی منتظرموندم که زنگ بزنین ولی شما کم لطفی کردین (اون روز با تیکه پاره کردن تعارف  گذشت وراه زنگ زدن های بعدی رو باز کرد واین زنگ زدن ها منجر به دیدار ما شد ودیدار های پی درپی که باعث شد هر روز چند بار همدیگر رو ببینیم که این تکرارها باعث شدکه من قلبم رو در لبخند های زیبای سیاوش جابزارم  روز ها میگذشتو عشق من به سیاوش بیشتر وبیشتر میشد حس می کردم بودن سیاوش یه فرصت دوباره برای زندگی کردن من بود نمیدونم چرا سیاوش اون سیاوش قبل نبود رفتارهش حرف زد نش نگاهاشانگار دیگه از عشق ودوست داشتن من خسته شده بود و میخواست دنبال یه عشق جدید باشه ولی برای من جدایی از سیاوش مرگ بود وبرای همین همه بد رفتارهایش رو تحمل می کردم سیاوش مشغول کار شد ...... من هر روز بعد از کلاسم میرفتم کنارش وسیر نگاش می کردم ولی نگاهای اون دیگه اون نگاهای قبلی نبود نمیدونم چرا ولی دیگه داشتم کم می یاوردم بلاخره حرفی رو که میخواست بزنه رو زد وگفت که رابطه یمن واون دیگه تموم شده نمی دونستم چکار کنم نگاش کردم ولی سرش پایین بود انگار هیچ حرفی برای من نداشت به من گفت برم وفراموشش کنم  نمیدونم که چرا بعد از اون همه دوست داشتن سیاوش همچنین رفتاری رو از خودش نشون داداشک های توی چشم مجا ل حرف زدن رو به من نداد وبا گریه کردن من سیاوش هم گریه کرد من دوست داشتن رو توی اشکای سیاوش حس می کردم ولی نمی دونم رفتار های سرد اون برای چی بود ازش خواهش کردم که یه فرصت دوباره به هر دو تا مون بده تا دوباره شروع زیبایی رو با هم داشته باشیم انگار حال سیاوش زیاد خوب نبود سرش گیج رفت وافتاد وسط مغازه با امپولانس سیاوش رو به بیمارستان بردن ساعت ها از پشت شیشه نگاهم رو به اون دوخته بودم که گرمی دستی رو روی شونه هام احساس کردم  تابرگشتم صورت زیبای مادر سیاوش رو دیدم به من گفت دخترم زحمت کشیدی تو برو خونه حالا حتما مادرت نگراننت شده گفتم نه خواهش می کنم بزار پیشش بمونم اون یهویی چش شد چشمای پیر مادرش با اشک کاملا شسته شد ولی چیزی بود که به من نمی گفت *چند دقیقه ی دیگرگفت هر جور راحتی دکتر سیاوش می خواد باهات صحبت کنه بی اراده قدم برداشتم ورفتم سمت اتاق دکتر دکتر داشت راجبه یه بیماری ای صحبت می کرد اخرش گفت خانم ......سیاوش بیماره اون سرطان خون داره با نا باوری نگاش کردم اون ادامه داد وگفت سیاوش بیشتر از چند ماه مهمون ما نیست این موضوع رو هم خود سیاوش میدونه حالا فهمیدم که چرا سیاوش رفتارش با من عوض شده بود اون دنبال عشق تازهای نبود فقط فهمیده بود که قراره... انگار توی قلبم یکی همش بهم می گفت مهم نیست که باعث شد بگم این چیز ها نمی تونه منو از سیاوش جدا کنه که در اتاق باز شد ومادر سیاوش وارد اتاق شد اونو بغل گرفتم وگفتم چی دارن میگن با اشاره بهم گفت که همه چیز درسته اما بهم گفت تو باید بری دنبال زندگی خودت مگر میتونستم برم زندگی من روی تخت توی بیمارستان بود کجا باید میرفتم بدون اون تصمیم خودمو گرفتم می خواستم تا اخرش با اون میمونم سیاوش به هوش امد ومن خیلی محکم گفتم من تا اخرش باهات می مونم روز ها می گذشت ومن اب شدن سیاوش رو با چشمای خودم میدیدم حالا دیگه پوست سفیدش هر روز زرد تر وزردتر میشد وموهای جو گندومیش دیگه نبود روز چهارشنبه بود که صبح زود بلند شدم که برم پیش سیاوش دلشوره داشتم تا بیمارستان انگار زنده نبودم حس ششمم خبر از اتفاق های بد میداد درست بود عشق من خیلی زودتر از من پرواز کرد ه بود ومنو تنها جا گذاشته بود پشت اتاق 302 بدون هیچ حرفی دیدم که پارچه سفیدی روی صورت زرد سیاوش کشیدن وبا رفتن اون روزهای خوب من هم به اخر رسید واینجا سر مزار اون بدون هیچ حرفی منتظر مرگم .... 

این داستان براساس واقعیت می باشد که برای یکی از دوستا ن من اتفاق افتاده

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387 15:33 توسط سمیرا |


 

فرا رسیدن ایام محرم بر همه مسلمانان جهان تسلیت باد.

                           نمايش تصوير در وضيعت عادي

 

علت نامگذاري اين ماه و حرمت ويژه آن در ميان مسلمانان ...

تاسيس تاريخ براي مسلمانان در زمان خلافت خليفه دوم مسلمين و با مشورت

علي (ع) در سال شانزدهم هجري صورت گرفته است. مبدا تاريخ را هجرت

 پيامبر و ماه نخست آن را محرم، سالي كه هجرت روي داده بود گرفتند ....(1)

 علت نامگذاري اين ماه آن بود كه در ايام جاهليت، جنگ در اين ماه

 را حرام مي دانستند.

ـ در دوم ماه محرم الحرام سال 61 هجري كاروان حضرت امام حسين (ع)

 وارد كربلا شد و سپاهيان دشمن كه هر روز بر تعدادشان افزوده مي شد

در روزهاي تاسوعا و عاشورا كه روز نهم و دهم محرم مي باشد او

 و يارانش را به شهادت رساندند. پيشواي هشتم شيعيان امام رضا (ع)

 در خصوص اين ماه فرمود: در جاهليت، حرمت اين ماه نگاه داشته مي شد

 و در آن  نمي جنگيدند ولي در اين ماه، خونهاي ما را ريختند و حرمت ما را شكستند

 و فرزندان و زنان ما را اسير كردند و خيمه ها را آتش زدند و غارت كردند

 و حرمت پيامبر را دربارة ذريه اش رعايت نكردند. .... آيت الله ميرزا

 جواد ملكي تبريزي در «مراقبات» نوشته است:«كودكانم را مي ديدم كه

 در دهة نخست ماه محرم غذا نمي خوردند و به نان خالي اكتفا مي كردند كسي

 هم به آنان نگفته بود ماه محرم شروع شده است گمان مي كنم عشقي دروني

 آنان را برمي انگيخت.» (2) به همين دليل ماه محرم با حادثه عاشورا

 عجين شده است و فرا رسيدن آن دلها را پر از غم مي سازد و پيروان و شيفتگان

 امام حسين (ع) از اول محرم، محافل و مجالسي را سياهپوش كرده، به ياد آن

امام شهيد به عزاداري مي پردازند.... (3)

 

 

روايت گهواره ...

خداوند متعال ولايت امير المؤ منين على عليه السلام را

براى فرشتگان اظهار نمود و همه ملائكه جز فطرس آنرا

پذيرفتند و از اينرو خداوند متعال بال او را شكست .

 هنگام ولادت امام حسين عليه السلام ، وقتى جبرييل جهت

 عرض تهنيت و شادباش به محضر رسول خدا صلى الله

 عليه و آله و سلم مى آمد، فطرس به او گفت :

مرا نزد محمد ببر و حاجت مرا به او بگو تا برايم دعا كند.

وقتى جبرييل براى رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم

 حاجت فطرس را اظهار نمود، حضرت ، ولايت على عليه

 السلام را به او عرضه كرد و بعد از پذيرفتن او، پيامبر صلى

 الله عليه و آله و سلم فرمود:

شاءنك بالمهد فتمسح به و تمرغ فيه .

بر تو ياد آن گهواره ؛ خود را به آن بچسبان و او را در بر گير.

فطرس خود را در حاليكه رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم

 براى او دعا مى كرد، به گهواره چسباند و خداوند متعال توبه اش

 را پذيرفت و بعد از بهبوديش به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم گفت :

در قبال اين لطف و مرحمت ، زيارت و سلام و درود هر كسى را براى

 امام حسين عليه السلام ، به وى ابلاغ مى كنم .

الحسن و الحسين امامان قاما او قعدا .

حسن و حسين در همه احوال امام و پيشوايند؛ چه بايستند و چه بنشينند.

 


+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387 8:35 توسط مهدی حاجی |


 

سلام به همه دوستان.شب یلدارو اول از

همه به عزیز و نفس خودم بعد به شما

تبریک عرض میکنم...

 

انشااله ۲۰۰سال کنار خانواده عمر کنید...

 

 

 

 

                   

 

       

 

 

بای...

+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387 21:6 توسط مهدی حاجی |


اول به عزیزم عیدو تبریک میگم....بعدش به شما....دیروز اولین باری بود که توی امسال برف اومد....خوشحالم...خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir

                                      

 

 

                                         بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

چشمامو ميبندم و حس ميكنم تو كنارمي...
دستمو گرفتي وداريم با هم تو يه جزيره دور افتاده قدم ميزنيم.هر چي كه اطرافمون ميبينيم ،منو شگفت زده ميكنه تو به شوخي ميگي خوبه كسي نيست ديوونه بازي هاي تو رو ببينه و به ما بخنده
دستت رو تو دستم فشار ميدم وميگم خيلي لوسي من ديوونه ام يا تو كه قبول ميكني با من بياي اينجا...
با صدا ميخندي و منو تو آغوشت فشار ميدي همونطوري كه من دوست دارم و ميدوني اينكار منو تا بينهايت هيجان زده ميكنه
از اينكه احساساتم فوران كنه ناراحت نميشم و تو موهام رو نوازش ميكني
توي جزيره ي ما آسمون هميشه آبي وصافه گاهي هم ابري ميشه و بارون لطيفي ميزنه كه من بيشتر از قبل به خوشبخت بودنم ايمان ميآرم
وقتي بارون مياد بيشتر قدر همديگه رو ميدونيم با هم ميريم زير بارون بعدهم تند تند ميايم تو كلبه كنار آتيش ميشينيم و تو با وسواس خاصي موهام  رو خشك ميكني كه سرما نخورم
روزهايم رو كنار تو ميگذرونم
..............
                         بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 11:57 توسط مهدی حاجی |


محمد....مهدی...سمیرا...و...ــــــــــــــــــ

سال ها پيش توي يه سرزمين دور شاهزاده اي وجود داشت که تصميم به ازدواج گرفت. اون ميخواست با يکي از دختراي سرزمين خودش ازدواج کنه. به همين دليل همه دختراي جوون اون سرزمين رو دعوت کرد تا سزاوارترين دختر رو انتخاب کنه.در بين اين دخترا دختري وجود داشت که خيلي فقير بود اما شاهزاده رو خيلي دوست داشت ومخفيانه عاشقش شده بود. وقتي دختر قصه ما ميخواست به مهموني شاهزاده بره مامانش بهش گفت دخترم چرا ميخواي به اين مهموني بري تو نه ثروتي داري نه زيبايي خيلي زياد . دخترک گفت مامان اجازه بده تا برم و شانس خودم رو امتحان کنم تا حداقل براي آخرين بار اونو ببينم.

روز مهماني فرا رسيد. شاهزاده رو به تمام دخترا کرد و گفت من به هر کدوم از شما يه دانه گل ميدم و هر کس که ظرف شيش ماه زيباترين گل دنيا رو پرورش بده همسر من ميشه. دخترک فقير هم دانه را گرفت و اونو تو گلدون کاشت. سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد. دخترک با تمام علاقه به گلدون ميرسيد و به اندازه بهش آب و آفتاب ميداد اما بي نتيجه بود و هيچ گلي سبز نشد.

سرانجام شيش ماه گذشت و روز ملاقات فرا رسيد. دخترک گلدون خالي خودش رو تو دستاش گرفت و توي صف ايستاد. اما دختراي ديگه هر کدوم با گلهاي بسار زيبا و جالبي که تو گلدون داشتند تو صف ايستاده بودن. شاهزاده به گل ها و گلدون ها نگاه ميکرد اما از هيچ کدوم راضي نبود . تا اينکه نوبت به دخترک فقير رسيد . دخترک از اينکه گلي تو گلدون نداشت خجالت ميکشيد اما شاهزاده وقتي گلدون خالي رو ديد با تعجب و تحسين به دخترک خيره شد . رو به تمام دخترا کرد و گفت اين دختر ملکه آينده اين سرزمينه. همه متعجب شده بودن دختراي ديگه با گلدونهاي قشنگي که داشتن حرسشون گرفته بود. همه به شاهزاده گفتن که اون دختر اصلا گلي تو گلدون نداره . شاهزاده گفت بله درسته که هيچ گلي توي اين گلدون سبز نشده اما بايد بدونيد که همه دانه هايي که من به شما داده بودم خراب بودن و اصلا نبايد گلي از اون دانه ها سبز ميشد . همه شما تقلب کرديد ولي اين دخترک زيبا به خاطر صداقتش سزاوارترين دختر اين سرزمينه...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 11:35 توسط مهدی حاجی |


 

دوستت دارم....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 عکسای پایین سفارشی مخصوص سمیرا جونم...امیدوارم خوشت بیاد...

 

 

 

 

 

 

 

 دوستم داشته باش برای همیشه...

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387 9:50 توسط مهدی حاجی |


سلام میخوام این شعرو بهت تقدیم کنم اگه قبول کنی؟؟امیدوارم خوشت بیاد:

                          وقتی نیستی هرچی قصه اس تو صدامه

                وقتی نیستی هر چی اشکه تو چشامه

از وقتی رفتی دارم هر ثانیه از رفتنت میسوزم

کاشکی بودی و میدیدی که چی اوردی به روزم

حالا عکسات تنها یادگار از تو

خاطراتت تنها باقی مونده از تو

وقتی نیستی یاد تو هر نفس اتیش میزنه به این وجودم

کاشکی بودی و میدیدی که چی اوردی به روزم

با همون رنگی که دوست داشتی واست نوشتم!!!

دوست دارم دوست دارم به خدا دوست دارم چه طوری حالیت کنـــــــــــــــــم......

دلم گرفته خیلی وقته چیزی برام نمینویسی...نکنه دوسم نداری...

بای:.

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387 21:57 توسط مهدی حاجی |


 

آه...

گفتمش در عشق پا برجاست دل
گر گشایی چشم دل، زیباست دل
گر تو ذورحمان شوی دریاست دل
بی تو شام بی فرداست دل
دل زعشق روی تو حیران شده
در پی عشق تو سرگردان شده
گفت در عشقت وفادارم بدان
من تو را بس دوست میدارم بدان
شوق وصلت را بسر دارم بدان
چون تویی مخمور خمارم بدان
با تو شادی می شود غم های من
با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل زجادوی رخت افزون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیبایی ات مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش
طعمه بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود
همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره آفاق بود
در نجابت در نکوهی طاق بود
روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس
حسرت و رنج فراوان بود و بس
یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلدار دیگر عهد بست
با که گویم او که هم خون من است
خصم جان و تشنه خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذره ذره آب گشتم کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی پروا پر پروانه را
عشق من از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن زسر
دیشب از کف رفت فردا را نگر
آخر این یک بار از من بشنو پند
بر منو بر روزگارم دل مبند
عاشقی را دیر فهمیدی چه سود
عشق دیرین گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آید به رود
ماهی بیچاره اما مرده بود
بعد از این هم آشیانت هر کس است
باش با او یاد تو ما را بس است...

 

 

 

عشق فراموش شده ...

 

تو که میدونی عشق منی دوست دارم

واسه چی پس تو میگی میخوام برم دیگه دوست ندارم

یادته اون روزا که دستت تو دسته من

حالا تو میخوای بری منو نمیخوای دلبر من

میدونی من بی کسم تو بودی همه کسم

زندیگم تو بودیو حالا من خارو خسم

چرا تو لج میکنی

ابروهاتو کج میکنی

زندگیم تموم شدش برای تو

عمر من حروم شدش به پای تو

واسه تو حاضر بودم ستاره هارو بشمورم

شهرو آتیش بزنم بیام بگم دوست دارم...

 

 

 

یادت میاد...

يادت مياد چي شد كخ من بك دفعه عاشقت شدم

بدون اينكه بزاري سوار قابقت شدم

 

يادت مياد نگات پر از شكايت فاصله بود

اما به جاش نگاه من صبور پر حوصله بود

 

يادت مياد وقتي بهت گفتم چقدر دوست دارم

گفتي ببين من فرصت اين قصه هارو ندارم

 

يادت مياد با اين جواب خسته شدم از زندگي

تو رفتي من موندم و ياد دريا غرق تشنگي

 

يادت مياد كه عمر من وقف تو و پنجره بود

۳روز چشش افتاده بمن اين بهترين خاطره بود

 

يادت مياد مردم ما رو به هم ديگه نشون دادن

جز ما تموم عاشقا از چشم مجنون افتادن...

 

 

 

عشق تو به تار و پود جانم بسته است
بي روي تو درهاي جهانم بسته است
از دست تو خواهم كه برآرم فرياد
در پيش نگاه تو زبانم بسته است

 

 

گفتم...

                       گفتم نرو پرپر میشم

 
گفتی: میخوام رها باشم
 
گفتم: آخه عاشق شدم
 
گفتی:میخوام تنها باشم
 
گفتم: دلم
 
گفتی: بسوز
 
 گفتی: یه عمری باز هنوز
 
گفتم: پس عمرم چی میشه
 
گفتی: هدر شد شب و روز
 
گفتم: آخه داغون میشم
 
 گفتی: به من خوش میگذره
 
گفتم: بیا چشمام تویی
 
 گفتی: آخر کی میخره
 
گفتم: منو جنس میبینی
 
 گفتی: آره بی قیمتی
 
گفتم: یه روز کسی بودم
 
 با من نکن بی حرمتی
 
گفتم: صدام میمیره باز
 
گفتی: با درد بسوز بساز
 
 گفتم : حالا که پیر شدم
 
گفتی: که از تو سیر شدم
 
 گفتم: تمنا میکنم
 
گفتی: میخوام خردت کنم
 
 گفتم: بیا بشکن تنو
 
گفتی: فراموش کن منو
 
 
 
سمیرا دوستت دارم...
 
 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 1:34 توسط مهدی حاجی |


 زوجهای هنرمند ايرانی ...

ازدواج ستاره های هنری در تمام دنيا بسيار جذاب و خبر ساز است و در ايران نيز معرفی زوجهای هنری ايرانی هم برای دوستداران هنر خالی از لطف نيست.
نيما فلاح - سحر ولد بيگي
علي دهكري - آفرين چيت ساز
حسن پورشيرازي - مهنار افضلي
حميد سمندريان - هما روستا
محد رضا شريفي نيا - آزيتا حاجيان
علي مصفا - ليلا حاتمي
يوسف مراديان - سار خوئيني ها
مهدي هاشمي - گلاب آدينه
امين حيايي - نيلوفر خوش خلق
بهرام بيضايي - مژده شمسايي
بهزاد فراهاني - فهيمه رحيم نيا
مجيد جعفري - اكرم محمدي
نيما بانكي - ليلي رشيدي
احمد حامد - فاطمه معتمد آريا
جمشيد جهانزاده - فرزانه نشاط خواه
عزيز ساعتي - ميترا محاسني
آتش تقي پور - شهين عليزاده
بهروز بقايي - پرستو گلستاني
رفيع پيتز - آتنه فقيه نصيري
هادي مرزبان - فرزانه كابلي
جلال مقامي - ر فعت هاشم پور
مهرداد شكرابي - عاطفه رضوي
عبدالرضا گنجي - فاطمه گودرزي
فريبرز كامكاري - الهام پاوه نژاد
اصغر همت - افسر اسدي
محمد رحمانيان - مهتاب نصير پور
علي اسيوند - حميرا رياضي
داوود رشيدي - احترام برومند
امين تارخ - منصوره شادمنش
جهانگير كوثري - رخشان بني اعتماد
پيام صابري - زيبا بروفه
بهمن زرين پور - مينا جعفرزاده
پيمان قاسم خاني - بهاره رهنما
امير جعفري - ريما رامين فر
عباس صالحي - رزيتا غفاري
سعيد تهراني - لادن طباطبايي
محمود پاك نيت - مهوش صبر كن
جمشيد آهنگراني - منيژه حكمت
حسن جوهرچي - مهناز بيات
اتيلا پسياني - فاطمه تقوي
حسين عرفاني - شهلا ناظريان
اسماعيل رياحي - شهلا رياحي
شهرام اسدي - لادن مستوفي
محسن مخملباف - مرضيه مشگيني
بهروز افخمي - ناهيد طلوع
فرخ نعمتي - سهيلا رضوي
كيومرث پوراحمد - مهرانه ربي
مير ولي ا.... مدني - رويا تيموريان
فرشيد نوابي - الهام چرخنده
مرحوم فيروز بهجت محمدي - آزيتا لاچيني
معسود جعفري جوزاني - فهيمه سرخابي
نجف دريا بندري - فهيمه راستكار
سروش خليلي - فاطمه دانش زاد
حميد فرخ نژاد - فروزان جليلي فر
غلامرضا آزادي - فريال بهزاد
ابوالفضل جليلي - مريم اشرفي ( عكاس )
محمود كريمي حكاك - ياسمين ملك نصر
بابك نوري - هاله ارجمند كرماني
شاهرخ فروتنيان - افسانه چهره آزاد
فرشيد رحيميان - كتايون رياحي
ناصر هاشمي - سيما تيرانداز

 

هنرپیشه ها چقدر مزد می گیرند؟...

 یکی از سؤال هایی که همواره در ذهن مردم وجود داشته و ذهن آنها را به خود مشغول داشته میزان دستمزد هنرپیشگان و کسانی است که کار هنری می کنند. در این رابطه سعی کرده ایم دستمزد تعدادی از هنرپیشگان را که هنرنمایی آنها را در تلویزیون و یا سینما مشاهده می کنید ارائه کنیم.
البته گفته می شود کارگردانان سینما 20 تا 25 میلیون تومان دستمزد می گیرد. ولی هنرپیشگان متفاوت.
- محمد رضا گلزار برای فیلم گل یخ 5/17 میلیون تومان
- محمدرضا فروتن 18 میلیون تومان
- هدیه تهرانی 20 تا 25 میلیون تومان
- نیکی کریمی 15 تا 17 میلیون تومان
- میترا حجار 8 تا 15 میلیون تومان
- لیلا حاتمی 8 تا 15 میلیون تومان
- مهناز افشار 5 تا 10 میلیون تومان
- رویا نونهالی 10 تا 12 میلیون تومان
- پرویز پرستویی 15 تا 20 میلیون تومان
- بهرام رادان 12 تا 17 میلیون تومان
- امین حیایی 7 تا 10 میلیون تومان
البته گفته می شود دستمزد هنرپیشگان و بازیگران نقش دوم از 3 تا 5 میلیون تومان در نوسان است

 

 

مهناز افشار و بهرام رادان در چشمانت را ببند و شليك كن...


مهناز افشار و بهرام رادان در جديدترين فيلم عليرضا اميني بازي خواهند كرد. فرهاد توحيدي آخرين مراحل بازنويسي چشمانت را ببند و شليك كن را انجام مي دهد. هنوز مجوز ساخت اين فيلم صادر نشده است .

در خلاصه داستان اين فيلم آمده است: هفت جوان در يك شب تصميم مي گيرند، شليك كنند، اين ماجرا از ذهن يك دختر به تصوير كشيده مي شود.

قرار است تمام صحنه‌هاي اين فيلم در تهران فيلم برداي شود. تاكنون بازي بهرام رادان ، مهناز افشار، حامد بهداد ،پولاد كيميايي ، انديشه فولادوند ، السا فيروز آذر ، خاطره اسدي و ستاره پسياني در اين فيلم قطعي شده است.


+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387 5:4 توسط مهدی حاجی |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

سلام به وبلاگ ما خوش اومدین ...
من مهدی مدیر وبلاگ با دوستم سمیرا این وب رو شروع میکنیم با هم بسازیم تا ساختن رو یاد بگیریم که بتونیم کلبه ی کوچیکمون رو هم با هم بسازیم...


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

کدهای جاوا
قوقنوس
مال من باش
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

اردیبهشت 1388

اسفند 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387


نویسندگان

مهدی حاجی

سمیرا


قالب های نایت اسکین
    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin